اثبات مسلمانی برای فرد مسلمان چگونه می باشد ؟
ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

خالق هستی و آورنده همه ادیان الهی به صراحت می گوید : ان الدین عندالله الاسلام یعنی تنها دین مقبول در نزد خدا فقط اسلام است . و در جای دیگر می فرماید : و من یتبغ غیر الاسلام دینا فلن یقبل منه.
هر کس غیر از اسلام دین دیگری برگزیند هرگز از او قبول نمی شود و دنیا و آخرتش در ضرر و زیان و تباهی می باشد . و در آیه دیگر می فرماید : الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا . یعنی امروز دین را بر شما کامل ونعمت را برشما تمام کردم و تنها دین اسلام را بعنوان تنها دین مقبول و پسندیده برای شما اعلام کردم و دهها آیه دیگر که در کتاب آسمانی خداوند و در دیگر کتابهای آسمانی موجود است.
بنابراین حضرتعالی افتخار کنید که هم اسما و رسما مسلمان هستید و بدون شک ذهن و فکر هر انسانی پرسشها و سئوالاتی را در خود جای داده و میدهد که دین مبین اسلام برای همه آن پرسشها پاسخهای متین و مستدلی را دارد و اگر حضرتعالی پرسشی را دارید که فکر شما را مشغول کرده و چنین ذهنیتی را به شما داده استکه خودتان را مسلمان اسمی بدانید نه رسمی می توانید با ما مطرح کنید امید داریم بتوانیم بطور قانع کننده ای برطرف شبهات شما بایستیم .


 
سروده‌ای از مرحومه سپیده کاشانی در وصف خرمشهر آزاد
ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

شاعره بسیجی، زنده‌یاد سپیده کاشانی در وصف این فتح بزرگ شعری را سروده که آن را مرور می‌کنیم:

ای شهر خرمشهر ای خاک گهرخیز

ای سینه پر آذرت از غصه لبریز

خاکت ببوسم خاک تو بوسیدنی شد

گل‌های خرمشهر من بوئیدنی شد

ای قله ایثار و محراب عبادت

 ای مقام شهر ای شهر شهادت

آوای اروند رود بشنو که شعر فتح خواند

نخلت اگر سوزند برجا ریشه ماند

خورشید از خون سرزند بر خون نشیند

 تا شام بد فرجام دشمن را ببیند

سوی تو مرغان مهاجر باز آیند

 بر آشیان سبز در پرواز آیند

با من بخوان شعر ظفر ای بندر سبز

شب سر شد و آمد سحر ای بندر سبز


 
علی مطهری با این شجاعت چرا 5 روز به جبهه نیامد؟
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

 

اسماعیل کوثری در گفتگو با خبرنگار سیاسی خبرگزاری فارس با اشاره به صحبتهای اخیر مطهری گفت: به نظر من سپاه باید از علی مطهری به دلیل صحبتهای علی مطهری در مورد دخالت سپاه در انتخابات مجلس نهم شکایت کرده و خواستار ارائه اسناد و مدارک در این باره شود که در صورت عدم ارائه این اسناد، او مجرم است.

عضو کمیسیون امنیت ملی مجلس اظهار داشت: پیش از شمارش آراء مرحله دوم انتخابات مطهری عنوان کرد که اگر من در انتخابات پیروز نشوم به معنای این است که در آراء دست برده شده و اظهار نظر در مورد نتایج انتخابات پیش از اتمام شمارش آراء مسأله دیگریست که مطهری باید به آن پاسخ دهد.

کوثری با بیان اینکه علی مطهری نان شهرت پدرش را می‌خورد تصریح کرد: مطهری با سوء‌استفاده از نام پدر خود پیش از مرحله دوم انتخابات نزد مراجع رفته و نظر مثبت مراجع تقلید را جلب کرد و این مسأله باعث شد تا مردم به وی رأی دهند که.

نماینده مردم تهران با بیان اینکه مطهری یک روز هم سابقه حضور در جبهه‌های جنگ را ندارد اظهار داشت: اگر علی مطهری فکر می‌کند که انسان شجاعیست حد‌اقل 5 روز در جبهه‌های جنگ تحمیلی حاضر می‌شد که بتوان گفت این شخص هم برای کشور فداکاری کرده است.


 
آیا حاجت گرفتن ما از غیر خدا منافات با آیه(ایاک نعبد و ایاک نسعین) ندارد؟
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

عقل سلیم و درایت هر حکیمی چنین حکم می کند که اگر ما بخواهیم پیرامون یک موضوع در قرآن کریم نظر بدهیم و برداشت صحیح و مطابق با واقع داشته باشیم تمام آیاتی را که مربوط به آن موضوع است بررسی نمائیم و بعد نتیجه کلی را دریافت کنیم و اینکه ما تنها به یک یا دو آیه که ظاهرش مطابق میل ما است استناد کنیم و دیگر آیاتی که در همین موضوع در قرآن وجود دارد را نادیده بگیریم . هم کاری مخالف با حکمت و درایت است و هم ظلمی غیر قابل بخشش نسبت به صاحب قرآن که خداوند است می باشد .
شکی نیست که ما باید فقط خدا را عبادت کنیم و فقط از خدا کمک بگیریم ولی کمک گرفتن از کسانی که خود خدا آنها را بعنوان اولیاء خودش و مقربان درگاه خودش معرفی کرده عین کمک گرفتن از خود خدا است . اگر کمک گرفتن از اولیاء خدا مخالف با کمک گرفتن از خود خدا است پس چرا خود خدا به صراحت می گوید این عیسی پیامبر من است که مرده را زنده می کند مرضهای لاعلاج را شفا می دهد و به شما مردم از آینده تان خبر می دهد ؟!
اگر کمک گرفتن از اولیاء خدا مخالف با کمک گرفتن از خود خداست پس چرا خود خداوند بصراحت در سوره یوسف می فرماید پیراهن یوسف را برای یعقوب ببرید تا با مالیدن به چشمهای کورش بینا شود چرا اینجا خود خدا نفرموده بیائید و فقط از من کمک بگیرید ؟ اگر کمک گرفتن از اولیاء و مقربان درگاه خدا مخالف با کمک گرفتن از خود خداست پس چرا همین خدا در سوره نساء به مردم فرمان می دهد که اگر شما نزد پیامبر اکرم(ص)بروید و از او بخواهید برایتان استغفار کند مرا آمرزنده خواهید یافت و بقدری از این قبیل آیات در همین قرآن کریم موجود است که ذکر همه آنها خودش یک کتاب مستقل می طلبد پس عقل سلیم به ما حاکم می کند آیا ایاک نعبد و ایاک نستعین را با ضمیمه دیگر آیات که کمک از اولیاء خدا را بعنوان یک دستور بر مردم لازم کرده در نظر بگیریم و آیه شریفه قل انما انا بشر مثلکم را با آیات دیگری که مقامات عالیه  پیامبران را بازگو می کند در نظر بگیریم و اتفاقا اگر به ادامه همین آیه قل انما انا بشر مثلکم توجه فرمائید تصدیق می کنید که خداوند پس از این جمله، بعد دوم پیامبر را هم بیان می کند که یوحی الی و چرا شما کلمه یوحی الی را در نظر مبارکتان انداخته اید آیا تاکنون فکر کرده اید که چه چیزهایی هست که به پیامبر وحی شد؟و آیا حقیقت مقام وحی پیامبران را توجه فرموده اید که اگر توجه فرمائید دنیایی از معارف بر روی شما باز خواهد شد .

پایگاه عرفان 


 
گفتگوى امیر خراسان با مرد عالم‏
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

امیر خراسان بزرگ‏خراسان بزرگ براساس نقشه جغرافیایى دو سه برابر مملکت امروز ایران بوده‏یک بار به عالمى برخورد کرد.

عالم واجد شرایط به راستى در زندگى انسان، در تغییر و تحول انسان، و در انتقال ارزش‏ها به انسان و حفظ آن‏ها مؤثر است. به همین خاطر است که ارزشى که قرآن و روایات براى فرد عالم قائل شده‏اند براى هیچ انسان دیگرى قائل نشده‏اند. براى بیان ارزش عالمان واجد شرایط نیز این آیه قرآن بس است که پیش از این درباره آن به تفصیل سخن گفته‏ایم:

«یا أیها الذین آمنوا إذا قیل لکم تفسحوا فى المجالس فافسحوا یفسح اللّه لکم و إذا قیل فانشزوا یرفع اللّه الذین آمنوا منکم و الذین أوتوا العلم درجات و اللّه بما تعملون خبیر».

اى مؤمنان، هنگامى که گویند: در مجالس براى نشستن دیگر برادرانتان جا باز کنید، پس جا باز کنید، تا خدا براى شما در بهشت جا باز کند. و چون گویند: برخیزید، بى‏درنگ برخیزید تا خدا مؤمنان از شما را به درجه‏اى و دانشمندانتان را به درجاتى عظیم و باارزش بلند گرداند، و خدا به آنچه انجام مى‏دهید، آگاه است.


 
به احترام این زن بایستید
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:
وقتی قرار بر نوشتن است از اسطوره و الگو و نمونه گاهی قلم هم واهمه دارد از سقوط در عمق شعارزدگی و استیصال؛ ولی اینجا باید نوشت تا همه به احترام یک زن قیام کنند، زنی که برای خودش اسطوره ای شده است.
 
به گزارش جهان به نقل از مهر، برای رفتن تا منزل جانبازی که عنوان "جانباز ۱۰۰ درصد" را یدک می کشد باید با پای دل رفت، پایی که سکوت نمی شناسد و بی محابا می رود تا بداند و بگوید. شاید هفته و روز زن بهانه بود برای گفتن از احساسی که در عمق جان یک زن رخنه کرده است، احساسی که بی اندازه دوستش دارد و همین احساس هزاران علامت سوال را در ذهنمان کاشته است.

با پای دل می رویم و مهمان صاحبخانه ای می شویم که رد عبور فرشتگان را می شود در خانه اش پیدا کرد. قدم که می گذاریم احساس عجیبی به ما می گوید که اینجا حس غریبی دارد! حسی به اندازه همین جمله گنگ و مبهم.

اینجا شهید زنده ای به آسمان خیره شده است...

اینجا شهید زنده ای روی تخت دراز کشیده و به آسمان خیره شده است و با نگاهش نجوا می کند، جانباز ۱۰۰ درصد "سید نورخدا موسوی منفرد" سه سال است در حالت کما همینطور خیره به سقف اتاق می نگرد و انگار در عمق نگاهش چیزی است که مسحورمان می کند! نه تنها ما را بلکه هر کسی را که اینجا قدم گذاشته و جادو شده است.

می گویند هر روز از هر جای ایران دوستان و آشنایانی به نیت زیارت "شهید زنده" می آیند! جانبازی که رد گلوله گروهک ملعون ریگی را می توان روی پیشانی اش گرفت، "نور خدا" شهید پاسداشت کیان مملکت است، شهید حفظ خاکی که برایمان بیش از همه دنیای خاکی می ارزد!


زهرا سادات دختر کوچک سید نورخدا می گوید که پدرش سه سال و دو ماه و ۱۰ روز است که به آسمان خیره شده و انگار منتظر است! دخترک شماره روزهای انتظار پدرش را خوب می داند و حتی ساعت هایش را هم شمرده است.

تنها ۱۰ سال سن دارد و قرار است بعد از سه سال چراغ شادی را امشب در دهمین سالگرد تولدش در خانه نورانی "سید" روشن کند، می گوید این تولد، تولد ۱۰ سالگی او نیست، تولد نویدی است که دکتر برای یک بار دیگر "زهرا" گفتن سید نورخدا به آنها داده و بی اندازه خوشحالشان کرده است.

خیلی! شمردنی نیست!
تا آمدن خانم حافظی همسر "سید نورخدا" با زهرا سادات گپ می زنیم و او هم از همکلاسی هایش می گوید که گاهی برای دیدن "بابایی" به خانه شان می آیند، کمی از معدلش می گوید و اینکه هر سال شاگرد اول می شود. از اینکه سه سال انتظار بابا را چطور تاب آورده است و اینکه چطور به مادر کمک می کند تا نیازهای بابا را برطرف کنند.

خلاصه دخترک حرفهای گفتنی زیادی دارد ولی مادرش با سینی چایی که مقابلمان می گذارد رشته کلام را به دست می گیرد تا جواب سوالی را که از زهرا سادات پرسیده ام خودش بدهد و با نگاه گرمش می گوید: هر اتفاقی برای "سید" بیفتد ما دوستش داریم، حتی هر روز بیشتر از روز گذشته! و زهراسادات با تکان دادن سرش حرف مادر را تایید می کند.

می گویم زهرا جان حالا جواب سوال را خودت بگو، بابا را چقدر دوست داری و دخترک جواب می دهد: خیلی! شمردنی نیست! و جوابش دقایقی سکوت را مهمان فضای اتاق می کند.

از زن جوان که به زحمت ۳۷ سالش تمام شده است می خواهم قصه زندگی اش را با "سید نورخدا" بگوید تا با سکوت معناداری مرور کند روزهای قشنگی را که هر شب شاید در ذهنش به آنها می اندیشد.

یک قصه تمام نشدنی...
می گوید همه زندگی ما قصه است، یک قصه تمام نشدنی که دوست ندارم تمام شود. از جوابش شگفت زده می شوم، انگار که قرار نبوده چنین جوابی بشنوم با تعجب می پرسم دوست ندارید تمام شود؟ و با همان نگاه مصمم می گوید نه! شوهرش را همینطوری روی تخت، بدون حتی یک واکنش، یک کلمه، یک نگاه معنادار و حتی یک صدا یا آوای با مفهوم دوست دارد و همین شگفت زده ام می کند!


می گوید غریبه ها از شهرهای دور و نزدیک برای دقیقه ای با "سید نورخدا" بودن به اینجا می آیند تا از اتاقی که فرشته ها قدم هایشان را آنجا می گذارند بی نصیب نمانند و من خوشبخت ترین زن روی زمین هستم که همه روزم اینجا شب می شود و شبم به سپیده پیوند می خورد.

از ۱۴ سال زندگی مشترک با "سید" حرفها دارد، ولی همه ۱۱ سال یک طرف و سه سال و دو ماه و ۱۰ روز آخرش یک طرف! می گوید من از ۱۷ اسفندماه سال ۸۷ یک بار دیگر متولد شده ام، همزمان با بهشتی شدن سید نورخدا من هم اوج گرفتم تا توفیق پرستاری "شهید زنده" را داشته باشم.

سید دلم را برد!
از روز آشنایی با "سید" می پرسم و با صورت گل انداخته می گوید که برای اولین بار در روز خواستگاری او را دیده و همان روز هم عاشقش شده است! وقتی از عشقش حرف می زند به مانند همه زنان محجوب و با حیای لرستانی صدایش می لرزد و صورتش سرخ و سفید می شود و می گوید: سید دلم را برد!

کمی تامل می کند و حرفهایش را به روز جانباز شدن سید پیوند می زند. می گوید همه چیز در عملیات کمین در شرق زاهدان و در نبرد با گروهک ریگی اتفاق افتاد. می گوید "سید" مرخصی داشته و قرار بوده همان روز برگردد ولی نوبت مرخصی اش را به همکارش می دهد تا توفیق حضور داشته باشد. می گوید اگر این مقاومت نبود شاید فاجعه ای رخ می داد، شاید!

پرستار یکی از اهالی بهشت شده ام...
زن جوان تند و تند حرف می زند و من فقط گوش می کنم، گاهی آنقدر محو حرفهایش می شوم که نمی توانم کلمه ای بنویسم. می گوید "نمی دانی خون سید چه ها کرده است"، می گوید "شیرین ترین روزهای زندگی ام را سپری می کنم"، می گوید " من پیش کسی هستم که ایمان دارم بهشتی می شود و چقدر خداوند به من لطف داشته که پرستار یکی از اهالی بهشت شده ام"، می گوید...


در نگاهش غرور خاصی است که بی اندازه مجذوبم می کند، غروری که زندگی در کنار یک مرد بهشتی و یک شهید زنده به او داده و این احساس تمام روحش را تسخیر کرده است.

با مکث خاصی سوالم را مزمزه می کنم و می پرسم "خسته نمی شوی؟" می گوید از چه؟ با کمی تامل انگار که نمی دانم حرفم را چطور در قالب کلمات بیاورم با شرمندگی در چشمانش نگاه می کنم و از نگاهم منظورم را می خواند و می گوید: نه!

پرستاری فرزند زهرا (س) سهم کمی نیست
سریع پی سوالم را می گیرم و می پرسم تا به حال از خدا گلایه کرده ای که "حقت این نبوده است؟" و بازهم جوابش سوالم را شرمنده می کند و می گوید: این تمام حق من از زندگی بوده است، پرستاری فرزند زهرا(س) سهم کمی نیست.

انگار که احساس می کند حرفش را شعار پنداشته ام پی حرف هایش را می گیرد و می گوید: اینها که می گویم شعار نیست، واقعیت زندگی من است، واقعیت همه سه سال و ۲ ماه و ۱۰ روز زندگی با یک "شهید زنده"!

احساس زنی که سالهاست همسرش بدون واکنشی روی تخت دراز کشیده و خیره مانده همه وجودم را مبهوت کرده است. زن جوان که انگار استیصال مرا دریافته حرف هایش را ادامه می دهد و می گوید: من فقط از "سید" دو سوال دارم، یکی اینکه آیا از من راضی است و دوم اینکه مرا هم پیش مادرش زهرا(س) شفاعت می کند؟

می ترسم کم بیاورم!
می گویم برای شفای "سید" دعا می کنی؟ و بازهم جواب عجیب زن جوان که "سید به دعای من احتیاج ندارد، خدا خودش به سید شفا داده است..."

می گوید که گاهی برای "سید" و خوشبختی شان اسفند دود می کند، می ترسد این خوشبختی تمام شود و با لبخندی می گوید همه به زندگی ما غبطه می خورند! می گوید همیشه در زندگی مان "تک" بوده ایم و حالا هم در همه دنیا "تک" هستیم.


از او راجع به ترس ها و واهمه هایش می پرسم، آرام می گوید: می ترسم کم بیاورم! قبل از دعا کردن برای هر چیزی داخل پرانتز به خدا می گویم به من توانی بده که در این مسیر ثابت قدم باشم.

روی پیشانی "سید نورخدا" بوسه می زند و می گوید روزی هزار بار پیشانی "سید" را بوسه باران می کنم، اینجا رد گلوله ای است که خانواده ما را بهشتی کرد!

یک زن دیگر متولد شده است!
کبری حافظی همسر جانباز ۱۰۰ درصد "سید نورخدا موسوی منفرد" معلم است ولی به خاطر همسرش مرخصی گرفته و کلاس درس را رها کرده است. خودش می گوید کلاس درس من اینجاست، من اینجا امتحان پس می دهم و به جای معلمی پرستارم!

از تحمل و صبرش می پرسم و می گوید که قبل از جانباز شدن "سید نورخدا" خیلی روحیه حساس و عاطفی داشته است. می گوید وقتی سید سرما می خورد برایش تب می کردم! کمی مکث می کند و ادامه می دهد: ولی انگار آن زن حساس و کم تحمل تمام شده و یک زن دیگر متولد شده است!

از آرزوهایش سوال می کنم و با خوشحالی تمام از در آستانه تحقق قرار گرفتن آرزوی دیدار با مولایش حضرت آیت الله خامنه ای می گوید. با ذوق زدگی خاصی می گوید که موافقت شده که به همراه بچه هایش به دیدار رهبری بروند تا یکی از آرزوهایش رنگ واقعیت بگیرد.

آیا این منم!؟
می گویم راستی خانم حافظی چطور با سید ارتباط می گیری وقتی نه می تواند حرفی بزند و نه واکنشی و نه حتی نگاهی؟ انگار که از حرفم خوشش نمی آید، می گوید: من آنقدر به سید نزدیکم که نیازی به حرف یا کلامی نیست. وقتی تشنه می شوم احساس می کنم سید تشنه است و وقتی کمی آب روی لبهایش می ریزم عطش خودم هم رفع می شود!

می گوید سید در کما قرار دارد ولی همه احساسش را احساس می کنم. انتظار ندارد من احساسش را درک کنم برای همین حرف هایش را با این جملات تمام می کند: کسی نمی داند سید چه کرده است با دل من!گاهی وقتها به خودم نگاه می کنم و می گویم آیا این منم!؟

جز سکوت در مقابل حرفهای این بانوی صبر و ایثار چیز دیگری در ذهن قلمم نمی گنجد، احساسش همه وجودم را پر کرده ولی انگار حرفهایش را جز خودش کس دیگری نمی تواند درک کند، برای همین مهر سکوت بر لبهایم می زنم تا او بگوید و بگوید و بگوید و حرفهایش همین گزارش شود.

برای رفتن از جایگاه فرشتگان و جایی که یک "شهید زنده" روی تخت به چشمان آسمان خیره مانده است پاهایم یاری نمی کند، انگار همان حس غریب همه وجودم را مسحور کرده است، اینجا جادویی به وسعت نگاه یک شهید جاریست، با وضو وارد شوید.

 
از دردم می گویم با تو
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: از دردم می گویم با تو

اما دیگر زمان شمس تو   ای مولوی دیگر گذشته است . این آب یا نه بلکه خون از سر گذشته است .  گر شمس تو با پای دل بر آب می رفت  در فاو شمس من ته مرداب می رفت گر عشق شمست را به میدان یکه می کرد  میدان مین شمس مرا صد تکه می کرد  شمست طبیب حاذق دلها اگر بود  در حاج عمران شمس من امداد گر بود .  وقتی گمان بردی که شمست در بهشت است  در جبهه شمس من وصیت می نوشته است .

خواهرم . برادرم میخوام بگم : دلدادگان چون ساغر از دلبر گرفتند از غیر دلبر دامن دل بر گرفتند . دادند جان تا در بر جانانه رفتند دادند دل جا در بر دل پر گرفتند .

شهدا از بستر دنیای فانی برخاستند حالا کجا هستند ببینند چه جور تو خیابونها روی خون پاک و مطهرشان راه می روند ؟

خواهرم . برادرم شهدا سرمست از عشق خدا از سر گذشتند . میدونی یعنی چی ؟ اگر میدونستی با این شکل ظاهر به خیابان نمی آمدی . شهدا سرمشق از آن کشته ی بی سر گرفتند اما جوانان امروز از که واز چه سرمشق می گیرند ؟ شهدا ناخوانده علم آموزگار عشق گشتند . نارفته مکتب درس بی دفتر گرفتند . اما من و تو .....

دیگر نگوییم هیچ فقط بگوییم شهدا شرمنده ایم بخدا شرمنده ایم . اما آیا فقط این جمله کافی است ؟


 
ارتفاع گناه
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: ارتفاع گناه

دستهای وجدان، تابلوهای عبرت را

همیشه در کنار جاده ی اندیشه می کارد

تا هنگام باز شدن درهای خروجی دنیا "قبرستان"

و پذیرایی از انسان های بی نبض

کسی از دیوار بهانه ها بالا نرود.

آنها که حیاط خلوت فکرشان را

با "سمت"     آب و جارو می کنند

آنها که از دیوار شهدا بالا می روند

تا میوه های فرصت بچینند

آنها که چرخ معلولین را نمی چرخانند

آنها که رویش مصلحت را

با پر کردن جیب هایشان توپ می کنند

آنها که از ((دیوار)) مطبوعات

روی خانه مردم شیرجه می زنند

آنها که سیخ احتکار می سازنند

تا مردم را روی آن کوبیده کنند

آنها که برای احساس بوی جبهه

همیشه زکام هستند

آنها که خط مقدم را

از اخبار رنگی تلوزیون ((شاهد)) بودند

آنها که چاه زنخدان را

بر ذکر مسائل ((حدث اصغر)) ترجیح ندادند

باید بدانند که

خداوند در تهیه مواد سوختنی جهنم

هرگز دچار کمبود نخواهد شد.

باید مواظب ارتفاع گناهاهن بود...


 
← صفحه بعد